ماه بندگی، ماه عبودیت، ماه رمضان
رمضان که میرسد ديگرگونه میآيند زمين و زمان؛ شب چراغان میشود و نورباران، روشنتر از روز.و آفتابِ نيمروزِ تموز، مهربانتر میتابد؛ چونان حرير. فانوسهای فروزان خانههامان که آنها را از افطار تا سحر در جایجای سرامان میآويزيم؛ به سان ستارههای سپهر، میدرخشند.

رمضان که میرسد ديگرگونه میآيند زمين و زمان؛ شب چراغان میشود و نورباران، روشنتر از روز. و آفتابِ نيمروزِ تموز، مهربانتر میتابد؛ چونان حرير. فانوسهای فروزان خانههامان که آنها را از افطار تا سحر در جایجای سرامان میآويزيم؛ به سان ستارههای سپهر، میدرخشند. و اخترانِ ديدرسهای دور، همنور با دلهای سپيدمان، چشمک میزنند.
درهای آسمان پهنهور را گوييا گشودهاند؛ که نور میريزد از فراز، که مهر میبارد از آن روزنهای روشن بالای سر. آسمان را با زمين، گرهی از نور زدهاند، و ما مانده که آسمان بالا آيا فروتنانه فرو آمده و سر بر زمين ما نهاده و خاکِ زير پای انسان را بوسه زده؟ يا اين انسانِ خاکنهاد است که بال درآورده، و تنها در اين سی روزهی رمضان، تا بيکران آسمان پرِ پرواز گشوده است؟
راز اين برتری رمضان را کجا بايد سراغ گرفت؟ سرّ اين سنجه را کجا بايد جست؟ که گفتهاند: يک شب از اين ماه کجا و هزار ماه!؟
يک ماه رمضان، يک شب قدر، هزار ماهِ در ترازو . . . رازهايی از عنصر زمان در گسترهی روزگاران و «اين نشان بدايت عشق است» که عشق از زمان میآغازد. نخستين گام، يافتن همان گاهی است که شعلههای شوق را بايد در آن افروخت : بزنگاه؛ گاهِ آتش افروختن، شعله زدن، زبانه کشيدن و دل و سر را در سودای دوست دادن.
و زمان را بايد شناخت و گاه را غنيمت بايد شمرد و در آغوش بايدش گرفت؛ چونان گوهری تابناک که هر از چندی، باری از دل خاک تيره برمیآيد و جلوه میکند و باز غبار روزگاران بر آن مینشيند و رخ میپوشاند تا گاهی دگر و بزنگاهی دگر.
نظر